من راز شبگردي باد را ميدانم .

او خبرچين كوچه هاى تو در توست.

باد،

هر شب زمان را مي شكافد و تاريخ را مي جورد از قرن ها پيش تا همين ديروز.

او به ياد دارد كه پيلتن چگونه پير و نحيف شد .

با چشم خود ديد كه نهال ها چگونه قد كشيدند و سروها چطور سوختند!

و هر بار كه از لا به لاى طرّه ى دلدار گذشت تارهاى سفيدش را شمرد.

باد اين بازى كهنه ى روزگار را مي شناسد.

از آن روز كه رها و بي سرزمين دشت ها را قُرُق مي كرد تا امروز كه لا به لاى برج ها و باروها خسته و فرتوت پرسه اى بي رمق مي زند.

لابد خودش هم ميداند پير شده كه امشب به گوشم مي خوانْد مبادا در راه پله اى باريك ،

چند پله پايين تر از پيرزني از نفس افتاده حوصله ات سر برود !

يا به دستپاچگي پيرمردي پشت رُل اتوميبلش بخندي و نگاه شرمسارش را بار متلك كني .

كه روزگار به رايگان ،

به تو نيز خواهد بخشيد.




تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 19:04 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید